آدام فیلیپس، روانکاو مشهور بریتانیایی، لطیفه‌ای نقل می‌کند،

درباره یک خارجی که بیرون در خانه‌اش در لندن ایستاده بود و مشت مشت، دانه‌های ذرت روی زمین می‌پاشید. یک انگلیسی که از آنجا عبور می‌کند پیش می‌رود و از او دلیل این کارش را می‌پرسد. آن خارجی جواب می‌دهد:« برای دور نگاه داشتن ببرها.» مرد انگلیسی می‌گوید:«اینجا که ببری نیست.» و خارجی جواب می‌دهد:«پس معلوم است که این کار موثر افتاده است.»

این واقعیت که یک بدبختی بزرگ بر سرمان نمی‌آید به هیچ وجه دلیل این نیست که ما عملا روش معقولی را در برابر آن در پیش گرفته‌ایم.
لارس اسوندسن

+ نوشته شده در جمعه ۱۳۹۴/۰۱/۰۷ساعت توسط کمال |

زندگی را ورق بزن
هر فصلش را خوب بخوان
با بهار برقص
با تابستان بچرخ
در پاییزش عاشقانه قدم بزن
با زمستانش بنشین و چایت را به سلامتی نفس کشیدنت بنوش
زندگی را باید زندگی کرد،
آن طور که دلت می گوید.
مبادا زندگی را دست نخورده برای مرگ بگذاری.

"سیمین بهبهانى"

+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۹۴/۰۱/۰۶ساعت توسط کمال |

یکی از فرق های انسان با خدا
این است که انسان تمام خوبی ها را با یک بدی فراموش می کند ...

ولی خدا تمام بدی ها را با یک خوبی فراموش می کند . . .

+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۹۴/۰۱/۰۶ساعت توسط کمال |

دین چهره‌ای دوگانه دارد.

آن کس که از پایین به آن می‌نگرد، می‌خواهد با آن از دشواری‌ها و سختی‌های زندگی خویش بکاهد

و آن کس که از بالا به آن می‌نگرد، بندهایی را می‌بیند که برای ممانعت از صعود او به آسمان‌هاست...

+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۹۴/۰۱/۰۶ساعت توسط کمال |

خسته ام مثل جواني که پس از سربازي / بشنود يک نفر از نامزدش دل برده

مثل يک افسر تحقيق شرافتمندي/ که به پرونده ي جرم دخترش برخورده

خسته ام مثل پسر بچه که درجاي شلوغ / بين دعواي پدر مادر خود گم شده است

خسته مثل زن راضي شده به مهر طلاق / که پس از بخت بدش سوژه ي مردم شده است

خسته مثل پدري که پسر معتادش/ غرق در درد خماري شده فرياد زده

مثل يک پيرزني که شده سربار عروس/ پسرش پيش زنش بر سر او داد زده

خسته ام مثل زني حامله که ماه نهم/ دکترش گفته به درد سرطان مشکوک است

خسته ام  مثل مردي که قسم خورده خيانت نکند/ زنش اما به قسم خوردن آن مشکوک است

خسته مثل پدري گوشه ي آسايشگاه/ که کسي غير پرستار سراغش نرود

خسته ام بيشتر از پير زني تنها که / عيد باشد نوه اش سمت اتاقش نرود

خسته ام کاش کسي حال مرا مي فهميد/ غير از اين بغض که در راه گلو سد شده است

 شده ام مثل مريضي که پس از قطع اميد/ در پي معجزه اي. راهي مشهد شده است...

سيمين بهبهاني

+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۹۴/۰۱/۰۶ساعت توسط کمال |

از پیرمرد و پیرزنی پرسیدند :
شما چطور شصت سال با هم زندگی کردید؛

گفتند : ما متعلق به نسلی هستیم که ، وقتی چیزی خراب می شد

تعمیرش می کردیم ... نه تعویض!

+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۹۴/۰۱/۰۵ساعت توسط کمال |

الزاماً هر کی دوربین میخره عکاس نیست!
الزاماً هر کی خوشگله مدل نیست!
الزاماً هر کی خوش زبان چاپلوس نیست!
الزاماً هر کی میخنده بی غم نیست!
الزاماً هر کی با حجاب با حیا نیست!
الزاماً هر کی آرایش میکنه فاحشه نیست!
الزاماً هر کی زیاد کار میکنه حمال نیست!
الزاماً هر کی دوچرخه سوار فقیر نیست!
الزاماً هر کی هم صحبته دوست نیست!
الزاماً هر کی باکره نیست هرزه نیست!
الزاماً هر کی بچه بدنیا می اورد مادر نیست!
الزاماً هر کی مینویسه نویسنده نیست!
الزاماً هر کی نامرد مرد نیست!
الزاماً هر کی زن نامرد نیست!
الزاماً هر کی بوم نقاشی داره نقاش نیست!
الزاماً هر کی آدمِ ، انسان نیست!!

+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۹۴/۰۱/۰۵ساعت توسط کمال |

آدم هائی که به زندگی ات وارد می شوند شبیه به کارد میوه خوری اند, کُند و نابُرا

این توئی که در طول رابطه تان آنقدر تیزشان می کنی که تبدیل به شمشیری بُرنده می شوند و بی هیچ واهمه ای زخم می زنند به تنت ,به روحت...

+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۹۴/۰۱/۰۵ساعت توسط کمال |

ملا نصرالدين هر روز در بازار گدايي مي‌كرد و مردم با نيرنگي٬ حماقت او را دست مي‌انداختند. دو سكه به او نشان مي‌دادند كه يكي شان طلا بود و يكي از نقره. اما ملا نصرالدين هميشه سكه نقره را انتخاب مي‌كرد. اين داستان در تمام منطقه پخش شد. هر روز گروهي زن و مرد مي‌آمدند و دو سكه به او نشان مي دادند و ملا نصرالدين هميشه سكه نقره را انتخاب مي‌كرد.

تا اينكه مرد مهرباني از راه رسيد و از اينكه ملا نصرالدين را آنطور دست مي‌انداختند، ناراحت شد.

در گوشه ميدان به سراغش رفت و گفت: هر وقت دو سكه به تو نشان دادند، سكه طلا را بردار. اينطوري هم پول بيشتري گيرت مي‌آيد و هم ديگر دستت نمي‌اندازند.

ملا نصرالدين پاسخ داد: ظاهراً حق با شماست٬ اما اگر سكه طلا را بردارم٬ ديگر مردم به من پول نمي‌دهند تا ثابت كنند كه من احمق تر از آن‌هايم. شما نمي‌دانيد تا حالا با اين كلك چقدر پول گير آورده‌ام.

«اگر كاري كه مي كني٬ هوشمندانه باشد٬ هيچ اشكالي ندارد كه تو را احمق بدانند.»

+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۹۳/۱۲/۲۸ساعت توسط کمال |

عجب دنیاییست!
در کله پزی ها هم 'زبان' از 'مغز' گرانتر است،درست مثل جامعه ای که چرب زبان ها از عاقلان ارزشمندترند...
"احمد شاملو"


برچسب‌ها: احمد شاملو, مغز, زبان, چرپ زبانی
+ نوشته شده در جمعه ۱۳۹۳/۱۲/۲۲ساعت توسط کمال |

فرداى هر كس با انديشه امروز او ساخته مى شود ...


برچسب‌ها: اندیشه
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۹۳/۱۲/۲۰ساعت توسط کمال |

اگر زنی بتواند با صورت یا حتی کلام و اندیشه‌اش آدم‌ها را جذب کند ..

قطعا به برهنه شدن متوسل نمی‌شود ..

عریان شدن .. ساده‌ترین روش برای جلب توجه دیگران است ...


برچسب‌ها: زن, لبخند _ اندیشه, عریان, ساده, توجه
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۳۹۳/۱۲/۱۸ساعت توسط کمال |

ﺩﮐﺘﺮﺧﻠﯿﻞ ﺭﻓﺎﻫﯽ ﺩﺭ ﮐﺘﺎﺏ ﮔﺮﺩﺵ ﺍﯾﺎﻡ ﻣﯿﮕﻮﯾﺪ:
ﺯﻣﺎﻧﯽ ﺩﺭﻗﻢ ﻃﻠﺒﻪ ﺑﻮﺩﻡ ﺑﻌﻠﺖ ﺧﺎﻣﯽ ﻭﺑﯽ ﺍﺭﺗﺒﺎﻃﯽ ﺑﺎ ﺟﺎﻣﻌﻪ ﻣﻌﺘﻘﺪ ﺑﻮﺩﻡ، ﻓﻘﻂ ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﺩﺭ ﻗﻢ ﺑﺎﺷﺪ ﻭﺭﻭﺣﺎﻧﯽ، ﺑﺎﻓﻀﯿﻠﺖ ﺍﺳﺖ ﺍﻣﺎ ﻭﻗﺘﯽ ﺩﺭ ﺩﻭﺭﻩ ﺍﯼ ﮐﻪ ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ ﺗﻬﺮﺍﻥ ﺑﻮﺩﻡ ﺑﺎﺍﺷﺨﺎﺹ ﺑﺎ ﻓﻀﯿﻠﺖ ﺭﻭﺑﻪ ﺭﻭﺷﺪﻡ ﻓﻬﻤﯿﺪﻡ ﮐﻪ ﺩﺭﺧﺎﺭﺝ ﺍﺯﻗﻢ ﻭﺩﺭﺍﻓﺮﺍﺩ ﻏﯿﺮ ﺭﻭﺣﺎﻧﯽ ﺍﻓﺮﺍﺩ ﺍﺭﺯﺷﻤﻨﺪﻭﺟﻮﺩ ﺩﺍﺭﺩ،ﺍﻣﺎ ﺑﺎﺯ ﺷﯿﻌﻪ ﺑﻮﺩﻥ ﺭﺍ ﺷﺮﻁ ﺍﺻﻠﯽ ﻣﯿﺪﺍﻧﺴﺘﻢ،ﺑﻌﺪ ﺑﺎﺳﻔﺮ ﺑﻪ ﮐﺸﻮﺭﻫﺎﯼ ﻋﺮﺑﯽ ﻓﻬﻤﯿﺪﻡ ﮐﻪ ﺑﯿﻦ ﺳﺎﯾﺮ ﻓﺮﻗﻪ ﺍﺳﻼﻣﯽ ﻫﻢ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺍﺭﺯﺷﻤﻨﺪ ﯾﺎﻓﺖ ﻣﯿﺸﻮﺩ ﭘﺲ ﺍﺯﺳﻔﺮﺑﻪ ﺍﺭﻭﭘﺎﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﻧﮑﺘﻪ ﻭﺍﻗﻒ ﺷﺪﻡ ﮐﻪ ﺩﺭﺑﯿﻦ ﺳﺎﯾﺮﺍﺩﯾﺎﻥ ﻧﯿﺰ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺍﺭﺯﺷﻤﻨﺪ ﻫﺴﺖ ﻭﻟﯽ ﺩﺭ ﮊﺍﭘﻦ ﺣﺎﺩﺛﻪ ﺍﯼ ﺑﺮﺍﯾﻢ ﺭﺥ ﺩﺍﺩ ﮐﻪ ﻓﻬﻤﯿﺪﻡ ﻓﻀﯿﻠﺖ ﻭﺍﻧﺴﺎﻧﯿﺖ ﺑﻪ ﺯﺑﺎﻥ ﻭﻣﮑﺎﻥ ﻭﻧﮋﺍﺩ ﻭﻣﺬﻫﺐ ﻭﺭﻧﮓ ﻧﯿﺴﺖ ﺑﺮﺍﯼ ﻏﺬﺍ ﺑﻪ ﺭﺳﺘﻮﺭﺍﻧﯽ ﺑﺰﺭﮒ ﻭﺷﻠﻮﻍ ﺩﺭﻫﻨﮓ ﮐﻨﮏ ﺭﻓﺘﻢ ﻭﺑﻪ ﺟﺎﻫﺎﯼ ﺩﯾﮕﺮ ﺳﺮﯼ ﺯﺩﻡ ﭼﻨﺪ ﺳﺎﻋﺖ ﺑﻌﺪ ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ ﯾﺎﺩﻡ ﺁﻣﺪ ﮐﻪ ﺳﺎﮐﻢ ﺭﺍﮐﻪ ﺗﻤﺎﻡ ﺯﻧﺪﮔﯿﻢ ﺩﺍﺧﻞ ﺁﻥ ﺑﻮﺩ ﺩﺭﺁﻥ ﺭﺳﺘﻮﺭﺍﻥ ﺟﺎ ﮔﺬﺍﺷﺘﻪ ﺍﻡ ﺑﺎ ﻋﺠﻠﻪ ﺭﻓﺘﻢ ﻭﺑﺎ ﮐﻤﺎﻝ ﻧﺎﺑﺎﻭﺭﯼ ﺩﯾﺪﻡ ﺳﺎﮐﻢ ﻫﻤﺎﻧﺠﺎﺳﺖ ﻭ ﭘﯿﺮﻣﺮﺩﯼ ﮐﻨﺎﺭ ﺁﻥ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺍﻭ ﮔﻔﺖ : ﻭﻗﺘﯽ ﺩﯾﺪﻡ ﺳﺎﮐﺖ ﺭﺍ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﮐﺮﺩﯼ ﺑﺎ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﻭﻗﺖ ﺩﻧﺪﺍﻧﭙﺰﺷﮑﯽ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﻣﺎﻧﺪﻡ ﺗﺎ ﺑﺮﮔﺮﺩﯼ،ﺍﺯ ﺍﻭ ﺗﺸﮑﺮ ﮐﺮﺩﻡ ﻭ ﮔﻔﺘﻢ ﺧﺪﺍ ﺑﻪ ﺷﻤﺎ ﺍﺟﺮﺑﺪﻫﺪ ﻭﻟﯽ ﺍﻭ ﮔﻔﺖ ": ﻣﻦ ﺑﻪ ﺧﺪﺍ ﺍﻋﺘﻘﺎﺩﯼ ﻧﺪﺍﺭﻡ،ﻣﻦ ﺑﻪ ﺍﻧﺴﺎﻧﯿﺖ ﻣﻌﺘﻘﺪﻡ".


برچسب‌ها: خدا, قم, انسانیت
+ نوشته شده در جمعه ۱۳۹۳/۱۲/۱۵ساعت توسط کمال |

این متن آرامش خوبی به آدم میده
ﺑﺎ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻗﻬﺮ ﻧﮑﻦ ﭼﻮﻥ ﺩﻧﯿﺎ ﻣﻨﺖ ﻫﯿﭻ ﮐﺴﻮ ﻧﻤﯽ ﮐﺸﻪ
ﻫﻤﯿﺸﻪ ﯾﺎﺩﻣﺎﻥ ﺑﺎﺷﺪ ﮐﻪ ﻧﮕﻔﺘﻪ ﻫﺎ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻥ ﮔﻔﺖ ﻭﻟﯽ ﮔﻔﺘﻪ ﻫﺎ ﺭﺍ ﻧﻤﯽ ﺗﻮﺍﻥ ﭘﺲ ﮔﺮﻓﺖ !
ﻫﻢ ﺍﮐﻨﻮﻥ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﻧﻔﺲ ﮐﺸﯿﺪﻥ ﻫﺴﺘﯿﻢ , ﻓﺮﺩ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﺩﺍﺭﺩ ﻧﻔﺴﻬﺎﯼ ﺁﺧﺮﺵ ﺭﺍ ﻣﯽ ﮐﺸﺪ ;

ﭘﺲ ﺩﺳﺖ ﺍﺯ ﮔﻠﻪ ﻭ ﺷﮑﺎﯾﺖ ﺑﺮﺩﺍﺭﯾﻢ
ﻭﻗﺘﯽ ﮐﺴﯽ ﺭﻭ ﻧﺎﺭﺍﺣﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ ﻓﻘﻂ ﺧﻮﺩﺕ ﻣﯽ ﺗﻮﻧﯽ ﺁﺭﻭﻣﺶ ﮐﻨﯽ ;

ﻣﺜﻞ ﻣﺎﺭ ﮐﻪ ﻭﻗﺘﯽ ﻧﯿﺶ ﻣﯿﺰﻧﻪ, ﭘﺎﺩﺯﻫﺮﺷﻮ ﺍﺯ ﺧﻮﺩﺵ ﻣﯽ ﮔﯿﺮﻥ 

ﺳﻪ ﺩﺳﺘﻪ ﺍﺯ ﺍﻧﺴﺎﻧﻬﺎ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺯﻧﺪﮔﯿﺘﺎﻥ ﻫﯿﭽﮕﺎﻩ ﺍﺯ ﯾﺎﺩ ﻧﺒﺮﯾﺪ :
ﮐﺴﺎﻧﯿﮑﻪ ﺩﺭ ﺳﺨﺘﯿﻬﺎ ﯾﺎﺭﯾﺘﺎﻥ ﮐﺮﺩﻧﺪ.
ﮐﺴﺎﻧﯿﮑﻪ ﺩﺭ ﺳﺨﺘﯿﻬﺎ ﺭﻫﺎﯾﺘﺎﻥ ﮐﺮﺩﻧﺪ.
ﮐﺴﺎﻧﯿﮑﻪ ﺩﺭ ﺳﺨﺘﯿﻬﺎ ﮔﺮﻓﺘﺎﺭﺗﺎﻥ ﮐﺮﺩﻧﺪ.

ﻣﺮﺩ ﺭﺍﺑﻪ ﻋﻘﻠﺶ ﺑﻨﮕﺮ ﻧﻪ ﺑﻪ ﺛﺮﻭﺗﺶ
ﺯﻥ ﺭﺍﺑﻪ ﻭﻓﺎﯾﺶ ﻧﻪ ﺑﻪ ﺟﻤﺎﻟﺶ
ﺩﻭﺳﺖ ﺭﺍﺑﻪ ﻣﺤﺒﺘﺶ ﻧﻪ ﺑﻪ ﮐﻼﻣﺶ
ﻋﺎﺷﻖ ﺭﺍﺑﻪ ﺻﺒﺮﺵ ﻧﻪ ﺑﻪ ﺍﺩﻋﺎﯾﺶ
ﻣﺎﻝ ﺭﺍﺑﻪ ﺑﺮﮐﺘﺶ ﻧﻪ ﺑﻪ ﻣﻘﺪﺍﺭﺵ
ﺧﺎﻧﻪ ﺭﺍﺑﻪ ﺁﺭﺍﻣﺸﺶ ﻧﻪ ﺑﻪ ﺑﺰﺭﮔﻴﺶ
ﺩﻝ ﺭﺍﺑﻪ ﭘﺎﮐﯿﺶ ﻧﻪ ﺑﻪ ﺻﺎﺣﺒﺶ !
ﺳﻪ ﺗﺎ " ﺍ " ﺭﺍ ﺩﺭ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﻧﺪﻩ
ﺍﻣﯿﺪ
ﺍﺻﺎﻟﺖ
ﺍﺩﺏ
ﺁﺭﺯﻭﯼ ﻣﻦ ﺑﺮﺍﯼ ﺷﻤﺎ ﺳﻪ ﺗﺎ " ﺱ "
ﺳﻌﺎﺩﺕ
ﺳﻼﻣﺖ
ﺳﺮﺑﻠﻨﺪﯼ
ﻋﺎﺷﻖ ﺍﯾﻦ ﭘﯿﺎﻡ ﻫﺴﺘﻢ ﭼﻮﻥ ﭘﺮ ﺍﺯ ﺯﻧﺪﮔﯿﻪ


برچسب‌ها: آرامش, دوست, عاشق
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۳۹۳/۱۲/۱۲ساعت توسط کمال |

مردم ضعیف تلویزیونهای بزرگ دارند، و افراد ارزشمند کتابخانه های بزرگ...


برچسب‌ها: مردم, تلویزیون, کتاب, کتاب خانه, جملات کوتاه زیبا
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۳۹۳/۱۲/۱۰ساعت توسط کمال |

یک روز از پدرم پرسیدم فرق بین عشق و ازدواج چیست ؟ 
روز بعد او یک کتاب قدیمی آورد و به من گفت این برای توست. با تعجب گفتم : اما این کتاب خیلی با ارزش است ، تشکر کردم و در حالیکه خیلی ذوق داشتم تصمیم  گرفتم کتاب را جایی دنج بگذارم تا سر فرصت بخوانم.

چند روز بعد پدرم روزنامه ای آورد ، نگاهی به آن انداختم و به نظرم جالب آمد که پدرم گفت این روزنامه مال تو نیست ، برای شخص دیگریست و موقتا می توانی آن را داشته باشی من هم با عجله شروع به خواندنش کردم که مبادا فرصت را از دست بدهم در همین گیرودار پدرم لبخندی زد و گفت:

حالا فهمیدی فرق عشق و ازدواج در چیست ؟ 
در عشق میکوشی تا تمام محبت و احساست را صرف  شخصی کنی که شاید سهم تو نباشد اما ازدواج کتاب با ارزشیست که به خیال اینکه همیشه فرصت خواندنش هست به حال خود رهایش می کنی

+ نوشته شده در جمعه ۱۳۹۳/۱۲/۰۸ساعت توسط کمال |

آنچه از همه دردناکتر است ، فقر و بيماری نيست ...
بيرحمی مردم نسبت به يکديگر است !

+ نوشته شده در جمعه ۱۳۹۳/۱۲/۰۸ساعت توسط کمال |

هیچگاه درک نکردم ؛
چرا کافری که بیمار میشود ، دچار عذاب الهی شده و مسلمانی که بیمار میشود، دچار آزمون الهی ...!
مرض که یکیست ! شاید تفاوت در نگرش انسانهاست ...


برچسب‌ها: کافر, مسلمان, عذاب, بیماری
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۹۳/۱۲/۰۶ساعت توسط کمال |

در حیرتم از خلقت آب ...

اگر با درخت همنشین شود آن را شکوفا میکند

اگر با آتش تماس بگیرد آنرا خاموش میکند

اگر با ناپاکی ها برخورد کند آنرا تمیز میکند

اگر با آرد هم آغوش شود آنرا اماده طبخ میکند

اگر با خورشید متفق شود رنگین کمان ایجاد می شود

ولی اگر تنها بماند رفته رفته گند آب می گردد

دل ما نیز بسان آب است وقتی با دیگران است زنده و تاثیر پذیر است و در تنهایی مرده وگرفته است...

پس بیاییم با،باهم بودن دلهایمان را زنده و سرحال نگهداریم.


برچسب‌ها: جملات کوتاه زیبا, آب, با هم بودن
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۳۹۳/۱۲/۰۵ساعت توسط کمال |

هیچ وقت "قرص" هایی که حال آدم را خوب می کنند،

نمی توانند جای "خوب" هایی که دل آدم را قرص می کنند بگیرند.
.

+ نوشته شده در جمعه ۱۳۹۳/۱۲/۰۱ساعت توسط کمال |

سخت است بودن هایی که به نبودن هایشان باید عادت کنی... آدمها گاهی بی دلیل می آیند و بی دلیل می روند. خوب که نگاه می کنی نه دلیلی برای آمدنشان پیدا می کنی، نه دلیلی برای رفتنشان، هیچ توجیهی نیست، آدم ها ترکت می کنند. گاهی با بهانه، گاهی بی بهانه، رفتنی می رود نمی شود جلوی رفتنش را گرفت که اگر قرار به ماندنش بود هیچ اتفاقی نمی توانست سد راهش شود...بعضی ها می آیند می چسبند به همهء بودنت، می چسبند به روحت، به گوشهء دلت حتی، بعضی ها خواب ناآرامت را آرام می کنند، بی معرفت ها فکر نمی کنند بعد از رفتنشان دیگر خوابی نمی ماند که حتی ناآرام باشد، آرام جان می شوند و می روند. خوابت را هم می برند، اصلا بعضی ها می آیند و می‌شوند همه چیزت .همه چیزت...

نشوید آقااا، نشوید، همه چیز آدم نشوید وقتی قرار به ماندن ندارید....

+ نوشته شده در جمعه ۱۳۹۳/۱۲/۰۱ساعت توسط کمال |

دعوا کن .. 
ولی با کاغذت!
اگراز کسی ناراحتی یک کاغذ بردار و یک مداد هرچه خواستی به او بگویی روی کاغذ بنویس.
خواستی داد هم بکشی تنها سایز کلماتت را بزرگ کن نه صدایت را ... 
آرام که شدی برگرد و کاغذت را نگاه کن ..
آنوقت خودت قضاوت کن!
حالا میتوانی تمام خشم نوشته هایت را با پاک کنت پاک کنی. دلی هم نشکانده ای.وجدانت را نیازرده ای. خرجش همان مداد و پاک کن بود نه بغض و پشیمانی...


برچسب‌ها: دعوا, کاغذ, جملات کوتاه زیبا
+ نوشته شده در جمعه ۱۳۹۳/۱۲/۰۱ساعت توسط کمال |

ﺩﮐﺘﺮﺷﺮﯾﻌﺘﯽ :
' ﺍﺯ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺑﻮﺩﻧﻢ ﺷـــــﺮﻡ ﻣﯿﮑﻨﻢ!!
ﮔﺎﻫﯽ ﻣﯿﺨــــﻮﺍﻫﻢ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﻧﺒﺎﺷﻢ!
ﮔﻮﺳﻔﻨﺪﯼ ﺑﺎﺷﻢ ﭘﺎ ﺭﻭﯼ ﯾﻮﻧــــﺠﻪ ﻫﺎ ﺑﮕﺬﺍﺭﻡ !
ﺍﻣــــﺎ ﺩﻟـــــﯽ ﺭﺍ ﺩﻓﻦ ﻧﮑﻨﻢ !
ﮔﺮﮔﯽ ﺑﺎﺷﻢ ﮔﻮﺳﻔﻨﺪﻫﺎ ﺭﺍ ﺑﺪﺭﻡ ﺍﻣــــﺎ ﺑﺪﺍﻧﻢ، ﮐﺎﺭﻡ ﺍﺯ ﺭﻭﯼ
ﺫﺍﺕ ﺍﺳﺖ، ﻧﻪ ﻫـــــﻮﺱ!
ﺧﻔﺎﺵ ﺑﺎﺷﻢ، ﮐﻪ ﺷﺒﻬﺎ ﮔﺮﺩﺵ ﮐﻨﻢ ﺑﺎ ﭼﺸﻤﻬﺎﯼ ﮐﻮﺭ ...
ﺍﻣﺎ ﺧـــــﻮﺍﺑﯽ ﺭﺍ ﭘﺮﭘﺮ ﻧﮑﻨـــﻢ!
ﮐﻼﻏﯽ ﺑﺎﺷﻢ ﮐﻪ ﻗﺎﺭﻗﺎﺭ ﮐﻨﻢ ....
ﺍﻣﺎ ﭘﺮﻫﺎﯾﻢ ﺭﺍ ﺭﻧﮓ ﻧﮑﻨــــﻢ ﻭ ﺩﻟﯽ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺩﺭﻭﻍ ﺑﺪﺳـــﺖ
ﻧﯿﺎﻭﺭﻡ !
ﭼﻪ ﻣﯿﺪﺍﻧﯿﻢ ﺷﺎﯾـــﺪ ...
ﺣﯿﻮﺍﻧﺎﺕ ﺑﻪ ﻗﺼﺪ ﺗﻮﻫﯿــــــﻦ ... ﻫﻤﺪﯾﮕﺮ ﺭﺍ " ﺍﻧﺴــــﺎﻥ " ﺧﻄﺎﺏ
ﻣﯿﮑﻨﻨﺪ

+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۹۳/۱۱/۲۹ساعت توسط کمال |

وقتی می خواهید به گنجشکی غذا بدهید او فرار میکند چرا که میداند آزادی بهتر از نان است

فریدون فرخزاد‬


برچسب‌ها: آزادی, نان, فریدون فرخزاد, گنجشک
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۹۳/۱۱/۲۹ساعت توسط کمال |

خواجه عبداله انصاری فرمود :

بدان که ، نماز زیاده خواندن ، کار پیرزنان است

و روزه فزون داشتن ، صرفه ی نان است

و حج نمودن ، تماشای جهان است .

اما نان دادن ، کار مردان است...


برچسب‌ها: نماز, روزه, حج, نان, مرد
+ نوشته شده در جمعه ۱۳۹۳/۱۱/۲۴ساعت توسط کمال |

ﺳﻪ ﺩﺳﺘﻪ ﺍﺯ ﺍﻧﺴﺎﻧﻬﺎ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺯﻧﺪﮔﯿﺘﺎﻥ ﻫﯿﭽﮕﺎﻩ ﺍﺯ ﯾﺎﺩ ﻧﺒﺮﯾﺪ :
ﮐﺴﺎﻧﯿﮑﻪ ﺩﺭ ﺳﺨﺘﯿﻬﺎ ﯾﺎﺭﯾﺘﺎﻥ ﮐﺮﺩﻧﺪ.
ﮐﺴﺎﻧﯿﮑﻪ ﺩﺭ ﺳﺨﺘﯿﻬﺎ ﺭﻫﺎﯾﺘﺎﻥ ﮐﺮﺩﻧﺪ.
ﮐﺴﺎﻧﯿﮑﻪ ﺩﺭ ﺳﺨﺘﯿﻬﺎ ﮔﺮﻓﺘﺎﺭﺗﺎﻥ ﮐﺮﺩﻧﺪ.


برچسب‌ها: یار, رها, گرفتار, انسان
+ نوشته شده در جمعه ۱۳۹۳/۱۱/۲۴ساعت توسط کمال |

خواهان کسی باش که خواهان تو باشد...
 
+ نوشته شده در جمعه ۱۳۹۳/۱۱/۲۴ساعت توسط کمال |

ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﺩ ﺑﺎ ﺗﻮ ﻣﯿﻤﺎﻧﺪ..

ﺑﺮﺍﯾﺶ ﻣﻬﻢ ﻧﯿﺴﺖ ﺗﻮ ﺯﯾﺒﺎﯾﯽ ﯾﺎ ﺯﺷﺖ ...

ﭼﺎﻗﯽ ﯾﺎ ﻻﻏﺮ ...

ﺑﺮﺍﯼ ﺩﺍﺷﺘﻨﺖ ﻣﯽﺟﻨﮕﺪ ﺑﺎ ﻫﺮ ﻭﺳﯿﻠﻪ ﻭ ﺍﺑﺰﺍﺭﯼ ﮐﻪ ﺩﻡ ﺩﺳﺘﺶ ﺑﺎﺷﺪ ..

ﺑﺮﺍﯼ ﻧﮕﻬﺪﺍﺷﺘﻨﺖ ، ﺑﺮﺍﯼ ﺑﺎ ﺗﻮ ﺑﻮﺩﻥ ﻭ ﮐﻨﺎﺭ ﺗﻮ ﻣﺎﻧﺪﻥ ﻫﻤﻪ ﮐﺎﺭ ﻣﯿﮑﻨﺪ .

ﯾﺎﺩﺕ ﺑﺎﺷﺪ ﺑﻬﺘﺮ ﺍﺳﺖ ﺁﻧﻬﺎﯾﯽ ﮐﻨﺎﺭﺕ ﺑﺎﺷﻨﺪ ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺩﺍﺭﻧﺪ..

ﺁﻧﻬﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺩﺍﺭﻧﺪ ﺗﻮ ﺭا ﺑﺮﺍﯼ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﻨﺪ ...

ﺑﮕﺬﺍﺭ ﺑﻘﯿﻪ ﺁﺭﺍﻡ ﻭ ﺑﯽ ﺳﺮ ﺻﺪﺍ ﺭﺍﻫﺸﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﮕﯿﺮﻧﺪ ﻭ ﺑﺮﻭﻧﺪ ...

ﮔﺎﻫﯽ تنهایی ﺧﯿﻠﯽ ﺑﻬﺘﺮ ﺍﺳﺖ ﺑﺎﻭﺭ ﮐﻦ..


برچسب‌ها: باور کن, تنهایی, دوست داشتن
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۹۳/۱۱/۲۳ساعت توسط کمال |

این چه حکایتیـــه کــه آدم یه وقتایی جایی که باید محکم وایسته، شــُــل میشه...
جایی که باید بگذره، گیر میده...
جایی که باید حرف دلش رو بزنه، سکوت میکنه...
جایی که نباید حرفی بزنه، هر چی تو دلش داره میریزه بیرون...
خلاصه نمی دونم چرا آدم، تو بعضی از لحظه های زندگیش ؛
یا غایبه یا داره به جای یکی دیگه حاضری میزنه ...!!!


برچسب‌ها: حکایت
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۳۹۳/۱۱/۱۹ساعت توسط کمال |

کاش 
زندگی از آخر به اول بود..
پیر بدنیا می آمدیم..
آنگاه 
در رخداد یک عشق جوان میشدیم..
سپس 
کودکی معصوم می شدیم 
و 
در نیمه شبی 
با نوازش های مادر 
آرام میمردیم...!!!


برچسب‌ها: کاش, زندگی, عشق, جوانی, مادر
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۹۳/۱۱/۱۶ساعت توسط کمال |

مطالب قدیمی‌تر